نجوای دل
 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما 
گرد بام و در من 
بی ثمر می گردی 

انتظار خبری نیست مرا 
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس 
برو آنجا که تو را منتظرند 

قاصدک 
در دل من همه کورند و کرند 
دست بردار ازین در وطن خویش غریب 
قاصد تجربه های همه تلخ 
با دلم می گوید 
که دروغی تو ، دروغ 
که فریبی تو. ، فریب 

قاصدک
هان،
ولی ... آخر ... ای وای 
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی 

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک 
ابرهای همه عالم شب و روز 
در دلم می گریند

 مهدی اخوان ثالث

[ پنجشنبه هفتم شهریور 1392 ] [ 17:16 ] [ محمد شمس ]
                                   شعر تبریک عید فطر                 

                                       بگذشت مه  روزه ، عيد آمد و عيد آمد

                                       بگذشت شب هجران، معشوق پديد آمد

 

آن صبح چو صادق شد، عذراي تو وامق شد
   معشوق توعاشق شد، شيخ تو مريد آمد...



ادامه مطلب
[ پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 ] [ 20:5 ] [ محمد شمس ]

طولانی ترین سفرها نیز یك روز با گامی كوچك آغاز می شود،
از ابتدای كار نترس به انتهای كار فكر كن


[ سه شنبه یکم مرداد 1392 ] [ 19:55 ] [ محمد شمس ]
پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد.

از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...

نتيجه گيري مولانا از بيان اين حكايت:‌
تو مبین اندر درختی یا به چاه تو مرا بین که منم مفتاح راه

[ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 ] [ 12:57 ] [ محمد شمس ]
دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم.

کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک برگشت و دید کسی‌ نیست.

کوروش گفت:اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی.

[ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 ] [ 15:16 ] [ محمد شمس ]

ای وطن آمده بودم به سلام نوروز 

مگرم کوکب اقبال تو تابد پیروز

آمدم در پی آن کوکب آفاق افروز

لیک از این غمکده رفتم همه درد و همه سوز

دگر ای مادر غمدیده بخون زیور کن

جشن نوروز بهل، شیون شهریور کن

[ دوشنبه پنجم فروردین 1392 ] [ 17:32 ] [ محمد شمس ]

فریب واژه ها رو نخور... وقتی سر اولین حرف الفبا کلاه رفته...

[ چهارشنبه نهم اسفند 1391 ] [ 20:5 ] [ محمد شمس ]

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:

خدایا، می‌خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می‌خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی‌تاب تجربه‌ای زمینی است.

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می‌سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی‌آید.

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته‌ای از بال‌های دیگر گذاشت و گفت: بالهایت را به امانت نگاه می‌دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت: بازمی‌گردم، حتما بازمی‌گردم. این قولی است که فرشته‌ای به خداوند می‌‌دهد.

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی‌بال تعجب کرد. او هر که را می‌دید، به یاد می‌آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی‌فهمید چرا این فرشته‌ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت برنمی‌گردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی‌آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.

                                        فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

[ پنجشنبه سوم اسفند 1391 ] [ 14:39 ] [ محمد شمس ]
دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
« دوستی » نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد

[ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ] [ 13:41 ] [ محمد شمس ]
زمان

از یادمان می برد

اگر گاهی خاطره ای را جایی پنهان کرده باشیم ..

خود ما توان مقابله با گذشته ی خود را نداریم...!

 

[ سه شنبه هفدهم بهمن 1391 ] [ 23:14 ] [ محمد شمس ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خدایا
به دل های پروانه وش شمعی شایسته عنایت کن که در پای هر کرم شب تابی فرونیایند و پیش چشم هرکور سوئی جان نسپارند.





اگر تنهاترین تنهاها شوم
باز خدا هست
او جانشین همه ی نداشتن هاست
نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است
اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند
و از آسمان ها هول وکینه بر سرم بارد
تو مهربان آسیب ناپذیر من هستی
ای پناهگاه ابدی
تو جانشین همه ی بی پناهی ها هستی.
برچسب‌ها وب
امکانات وب